Hekayat 39: Drunk on the Road
حکایت شماره ۳۹: یکی بر سر راهی مست خفته بود و زمام اختیار از دست رفته.
Someone was lying drunk by the roadside, having lost all self-control.
یکی بر سرِ راهی مستْ خفته بود و زمامِ اختیار از دست رفته.
A worshipper passed by and looked at him in his disgraceful state.
عابدی بر وی گذر کرد و در آن حالتِ مستقبَح او نظر کرد.
The young man woke from his drunken sleep and said:
جوان از خوابِ مستی سر بر آورد و گفت:
'When they pass by idle talk, they pass by with dignity.'
اِذاٰ مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِراماً
If you see a sinner, be discreet and forbearing
O you who condemn my state, why don’t you pass by nobly?
اِذا رَأیْتَ اَثِیماً کُنْ سٰاتِراً وَ حَلیماً
یا مَنْ تُقَبِّحُ اَمْرِی لِمْ لا تَمَرُّ کَرِیماً
Turn not away, O pious one, from the sinner
Look upon him with compassion
متاب ای پارسا، روی از گنهکار
به بخشایندگی در وی نظر کن
If I am dishonorable in my deeds
Then pass by me as the honorable would
اگر من ناجوانمردم به کردار
تو بر من چون جوانمردان گذر کن