Ghazal No. 396: In the path of our beloved, there is no place for the fearful

غزل شماره ۳۹۶: در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست

In the path of our beloved, there is no work for the fearful

All are kings there, there is no burden for the servants

در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست

جمله شاهانند آن جا بندگان را بار نیست

If you are boasting, meaning 'I am fortunate'

In the presence of this fortune of ours, fortune is nothing but shame

گر تو نازی می‌کنی یعنی که من فرخنده‌ام

نزد این اقبال ما فرخندگی جز عار نیست

If you are proud of your poverty, take your rags and go

In the presence of this sultan of ours, all that is nothing but a girdle

گر به فقرت ناز باشد ژنده برگیر و برو

نزد این سلطان ما آن جمله جز زنار نیست

If you have become the light of God, go from east to west

For we have no concern for those lights from this attribute

گر تو نور حق شدی از شرق تا مغرب برو

زانک ما را زین صفت پروای آن انوار نیست

If you knew the secret of God, go and be with the secret

For these secrets of ours do not have the nature of those secrets

گر تو سر حق بدانستی برو با سر باش

زانک این اسرار ما را خوی آن اسرار نیست

Be honest in our path, and put this deceit aside

For this field of ours is not a place for the deceitful to roam

راست شو در راه ما وین مکر را یک سوی نه

زان که این میدان ما جولانگه مکار نیست

Shams al-Din and Shams al-Din, that soul of ours, now know

Except towards the path of Tabriz, our horse is not swift

شمس دین و شمس دین آن جان ما اینک بدان

جز به سوی راه تبریز اسب ما رهوار نیست

I was intoxicated, I revealed my secret to the friends

For my consciousness is not a religion of torment

مست بودم فاش کردم سر خود با یارکان

زانک هشیاری مرا خود مذهب آزار نیست

If you put a compass on your body to know our limit

Our limit, O brother, is not worthy of a compass

گر نهی پرگار بر تن تا بدانی حد ما

حد ما خود ای برادر لایق پرگار نیست

You are throwing dust, O idol, in our path

Throwing dust of two worlds is not our concern

خاک پاشی می‌کنی تو ای صنم در راه ما

خاک پاشی دو عالم پیش ما در کار نیست

The Sufis of love have another monastery

Our soul has no bowl and urine there

صوفیان عشق را خود خانقاهی دیگر است

جان ما را اندر آن جا کاسه و ادرار نیست

I sat at the bottom of hell, I gave up fortune

For we have no appetite for paradise and the righteous

در تک دوزخ نشستم ترک کردم بخت را

زانک ما را اشتهای جنت و ابرار نیست